دخترک رفته به فکر که چرا زن شده است
مایهء عشرت و کام ، پر نفرت شده است
که همی ننگ به پیشانی او مهر زنند
وز تن پاک و رخش همه لذت ببرند
چشم من مانده به اندام زنی افسرده
که ز بد عهدی این چرخ به من خو کرده
لب من تشنه ز بوسه ای وای
باز شهوت به منه باده نشین رو کرده
قصه گنجشک و سنگ، قصه درد من است
قصه باران و برف گوید از چشم ترم
قصه ی برگ و خزان قصه ای تا بی کران