دخترک رفته به فکر که چرا زن شده است
مایهء عشرت و کام ، پر نفرت شده است
که همی ننگ به پیشانی او مهر زنند
وز تن پاک و رخش همه لذت ببرند
که یکی مرد به نامردی از او دل ببرد
چون به خلوت برسد بار دگر پرده درد
ای خدا این نه عدالت،که همی تبعیض است
که یکی مرد درشت ، زن ریز است
چه کند؟ یا به دروغ سر به سری بسپارد
یا که از خلق خدا دل ببر د!
اگر از خلق خدا دل ببرد ناکام است
و اگر دل سپرد بد نام است
که اگر مرد ز همخوابی او سیر شود
به همه شهر بگردد، آبرویش ببرد
ای خدا درد در این سینه لبالب دارم
که چرا زن شدم؟ از بخت خودم می نالم
این ندا چیست که در گوش همی می خواند
که همی زن شدن از مرد، بهتر شاید
من نه عاصی، نه گنه کار که تو می دانی
تو مرا می بری زین جا به هر جا خواهی
من چه نالم که زن این است و چنان
من نباشم تو نباشی ای مرد، این را بدان
قصهء بودن من قصهء بودن توست
گر چه داغ ننگ را از دامن من کس نشست!