با رفتنت شوری شکست در قلب من از عاشقی
در حسرتم رؤیای تو،همدم نشد با من شبی
دیگر نمانده یک نفس،در سوی تو پرپر کنم
شاید ندانی بعد از این، میخانه را ویران کنم
با رفتنت شوری شکست در قلب من از عاشقی
در حسرتم رؤیای تو،همدم نشد با من شبی
دیگر نمانده یک نفس،در سوی تو پرپر کنم
شاید ندانی بعد از این، میخانه را ویران کنم
شاید یه شب سوسو زنم در ظلمت چشمان تو
شاید سپیدی رو زند بر قامت رسوای تو
حاشا نمی کردم که تو روزی ز من دل بر کنی
رفتی بدان با رفتنت،زخمی به سینه می زنی
شاید که بعد از عشق تو ،توبه ز هر دیدن کنم
با شعر خود روزی تو را در یاد خود گریان کنم
دیگر ندارم صحبتی،باشد که از من بگذری
بی عشق تو، رؤیای من شاید بیاید در شبی