چشم من مانده به اندام زنی افسرده
که ز بد عهدی این چرخ به من خو کرده
لب من تشنه ز بوسه ای وای
باز شهوت به منه باده نشین رو کرده
من که گویند همی بد کنم و بدکارمون در این شهر به بدنامی شهرت دارم
دل سپارم به سر و سینه ی این زن شاید
این نه عشق است خدایا که همی می دانم
دست سردش سخن از سردی دوران دارد
قطره اشکی ست که بر گونه ی او می رقصد
پر حسرت پر درد است ندانم هیهات
من ندانم که چرا پای من این بار کمی می لغزد
بوسه ای داد به من از سر اجبار ولی
فرصتی خواست که بر من بگوید رازش
گفتم ای فاصده تأجیل کن شب کوتاه است
گفت مگو فاسده ،اول تو بپرس از حالش
گفتم که بجو کام که وقت بسیار است
گفت من مایۀ عیشم، تو ندانی حالم
گفتم که بگو قصۀ اندوهت را
گفت همین بس که به اجبار لبت می بوسم
عرق شرم نشسته بر تن و پیشانی
شرمنده شدم از بدی این کارم
گفتم که بپوشان آن تن عریانت
وز سر جبر چگونه من بجویم کامم؟
گفتم که بگو وز چه تو بد نام شدی
همچو من راهی هر خانه و میخانه شدی!
روزگاری فراموش ز چنگال گراز شهوت
بره ای در طلب عشق چنین خام شدی
گفت من دخترکی پاک بودم،جویای نام
فکر عشقی پاک بودم تا از او جویم مقام
گفت شیخی، عشق را در من بجو
گفت من مرد خدایم،پاک تر از من مجو
من در اوج بی کسی ها پای در عشقش نهادم
از لبان سرد شیخی بوسه های داغ چیدم
سر و سینه را به باد عشق دادم
تن عریان را به کام شیخکی ناپاک دادم
عشق را در طلب شهوت او گم کردم
ولی افسوس که او خسته شد از این کامم
رفت و بر من ننگ بد کاری زدند
زان زمان بود مرا فاسده ای نام زدند!
خسته از سرزنش مردم ناپاک شدم
من ندانم به کدامین گنهم رانده از آن شهر شدم
از سر فقر پریشان و به میخانه شدم
تن خود مفت فروشم، شده است این کارم!
اندکی پول به او دادم و گفتم که برو
من که چون تو غم و درد، نهانی دارم
پرم از شهوت و بدنام در این شهر منم
لیک دست در دامن پاکت هرگز نبرم
آری تو پاکی و آن شیخ همی ناپاک است
ور نه انسان، که او حیوان است
شیخی که هم آغوش شده با تن تو
وز تو عفت ببرد،چنگ زند دامن تو
آن که مردم لقبش مرد خدا می نهند
پشت او رو به نماز سحری می دوند
خود نداند که دگر بار فرو در خاک است
روز محشر که خدا گفت،همی نزدیک است
تا به کی چون سگ گله ولی بره دریدن
تا به کی سبحه بر انگشت ولی پرده دریدن
ای خدا عدل نباشد که به من ننگ زنند
در همه قوم به جرم سرکشی سنگ زنند
مگر آن شیخ که از شهوت خود حیوان است
چه کند فرق ،که در لباس تو پنهان است
از من باده نشین پست تر است،تو دانی
لیک مردم سر جهل اند و او مکار است
گفتم این قصه به ان زن که تو گوهر داری
تو نه در فرش، که در عرش خدا جا داری
من و تو هر دو یکی غم داریم
که به پیروی ز شیخی به ره افتادیم!
ولی زین پس میان من و رب حایل نیست
ناکرده گناه در جهان زیست،بگو کیست؟
این همان به که به اندام زنی خو کردن
ور نه چون شیخ، تظاهر به خوبی کردن...